ناصر خسرو

45

جامع الحكمتين ( فارسى )

. 2 قول متكلّمان مذهب كرّامى اندر توحيد ( 41 ) سخن متكلّمان مذهب كرّامى اندر توحيد آنست كه گويند خداى يكيست ، و هيچ چيزى به دو نماند و اين اصل توحيد است ؛ و ليكن موحّد آنست كه چون بصفات خداى رسد ، اين اصل تباه نكند ، و ازين « 1 » متكلّمان گروهىاند كه گويند خدا جسم است نه چون اجسام . و گويند خدا عالم و قادر و حىّ است ، و بديگر « 2 » صفات محمود - كه مردم را اندر آن شركت است - خداى را صفت كنند . و گويند همچنان كه علم او نه چون علمها است و قدرت او نه چون قدرتهاست ، و زندگى او نه چون زندگيهاست ، جسم او نه چون جسمهاست . اين بنياد توحيد اين طايفه است ( و ) با فروع بسيار است . ( 42 ) و ما گوييم كه اين قول كه گفتند كه خداى جسم است نه چو اجسام ، قولى بىمعنى و باطل است ، و اين قولها كه گفتند عالم است نه چو علما و قادر است نه چون قادران و زنده است « 3 » نه چون زندگان ، محال است ؛ و توحيد اين گروه بدين قول نه توحيد است ، بل شرك است . امّا بدليل بدانك قول كسى كه گويد « جسم است نه چو اجسام » باطل باشد . و معنى آنست كه حد جسم جوهريست متجزّى و با مساحت ، و مر او را سه بعدست از طول و عرض و عمق . حدّ جسم نه رنگست و نه سختى و نه ترى ، از بهر آنك آتشى كو گرم ( و ) خشك است و روشن و متحرّك است ، و جسم است ؛ و آب كه ضدّ آتش است سرد و تر و تاريك و ساكن است ، و بهمهء صفات خويش از آتش جداست ،

--> ( 1 ) ازين : برين A ( 2 ) بديگر : ديگر A ( 3 ) زنده است : زنده ايست A